امشب میان رونق مهتاب بر زمین
با باد هم صدایم و با ماه هم نشین
وقتش رسیده است خداحافظی کنم
با جذبه ی نگاه تو ای دلرباترین
دست از تو شسته ام دگر آلوده ام مکن
خو کن به خاطرات ، مرا خوبتر ببین
تنها نگاه می کنمت من ز دوردست
فرصت برای خیره شدن نیست نازنین
آغاز بی ملاحظه ، پایان ناگزیر
گاهی رسیدن است و هر از گاه اینچنین...
این بار هم برنده ی میدان تویی قبول
بازی بهانه بود که رسوا شوم... همین